پتروس فداکار !

درخواست حذف این مطلب

سلام

ظهر بخیر... خدا بخواد دارم میرم یه سفر دو سه روزه بعد از عمری... تا آ هفته..

دیروز اومدم سر حافظ ... کریمخان... مسیرمو به یه پراید گفتم.... وایستاد ... نشستم توی ماشین... خودم بودمو راننده... رسیدیم به میدون ولیعصر.... جلوتر که اومدیم یه صف پر از آدم کنار خیابون بود... یکی که انگار مسئول اون خط تا یا بود جلوتر از همه وایستاده بود و جلوی ماشینا رو میگرفت و یه چیزی بهشون میگفت ... بعضیا میرفتن... بعضیا هم وایمیستادنو مسافر سوار می ... ماشین ما که به جلوشون رسید .. طرف سرشو از پنجره سمت من آورد توی ماشینو به راننده گقت آقا جنت آباد میری ؟ کرایه اش هم نفرسی سه و نیمه .. راننده یه نگاهی به من کرد و بعدش کفت نه..این آقا مسافرمه... مسیرم نمیخوره... 3-4 متر که حرکت کرد بهش گفتم آقاجون من واسم ماشین راحت پیدا میشه ها... میخوای اونا رو سوار کن .. که خالی هم نری تا مقصد... گفت آقا اشکالی نداره ؟ گفتم نه داداش.. این چه حرفیه... خلاصه پیاده شدمو اونم دنده عقب گرفت و رفت مسافراشو سوار کرد...

همونجایی که پیاده شدم وایستادمو یه سمند اومد.. مقصدمو بهش گفتم... نگه داشت ... سوار شدم .. اومدو اومد تا نزدیکای میدون توحید... ترافیک بود ..شدید ... رو کرد به منو گفت آقاجون من میخوام برم ... از اونور برم به شما دور نمیشه ؟ گفتم چرا آقا.. دور میشه..از توی آینه یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به ترافیک... جوری که فهمیدم توی دلش میگه خدا خیرت بده اگه همینجا پیاده بشی... منم به کارم میرسم.. تو هم این یه تیکه رو پیآده برو ...

گفتم آقاجون نگه دار من پیآده بشم.. تو هم از اون مسیری که میخوای برو... گفت سختت نیس؟ گفتم سخت هم باشه ... فرق زیادی به حال من نمیکنه.. چون کل مسیر ترافیکه ... ولی ناقلا کل کرایه رو از من گرفت !!!!

این شد از دومین ماشین !!

پیاده گز به سمت مقصد و خدا خدا می که خدا سومیشو به خیر بگذرونه ! که توی میدون توحید دیدم یکی از آشناها واسم بوق زد !! اونموقع انقدر از دیدنش خوشحال شدم که از دیدن بابام خوشحال نمیشدم ... سوار ماشینش کرد و حقیر رو به مقصد رسوند...

این بود انشای من در مورد تو نیکی میکن و در دجله انداز ... که ایزد در ستارخانت دهد باز !

نمک در نمکدان شوری ندارد.. دل من طاقت دوری ندارد !!!